Generate your flash banner free online نفس مامان و بابا
نفس مامان و بابا
وبلاگی برای عزیز دردونه مون تا وقتی بزرگ شد با خوندن خاطراتش بدونه که چقدر واسه مامان و بابا عزیز و دوست داشتنیه
تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : مرتبه

بسم الله الرحمن الرحیم

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 شهريور 1395 | نویسنده : مامانی
بازدید : 6 مرتبه

امروز صبح که  از خواب بیدار شدی بعد از کلی قربون صدقه رفتن و بوسیدنت ....

من: خدای مهربون ممنون که این پسر خوب رو به ما هدیه دادی..محبتفرشته

محمدآریان: مامان خدای مهربون بهتون کادو داد من تو کادو بودم؟عینکقه قهه

این روزهای من : تنها نگرانیم اینه که با رفتن مامانی و بابایی به شمال موقع رفتن به دانشگاه شما رو پیش کی بذارم امیدوارم خدا خودش بهترین راه رو سر راهمون قرار بده.

این روزهای پسرک: در رویای فوتبالیست شدن ...عاشق کارتون فوتبالیستهایی و با خریدن لباس ورزشی و توپ برای شما هر روز توی خونه و پارک فوتبال بازی میکنی و الگوی فوتبالیت هم واکاشی زوماست سکوتبرخلاف همه بچه ها که سوباسا و واکی رو دوست دارن.

شاید هیچ چیز برای یک مادر لذت بخش تر از این نباشه که ببینه پسرکوچکش در حال طی کردن فرایند رشدش هر روز در حال تغییر کردنه و جسم و روحش و خواسته ها و علائقش روز به روز کامل تر میشه و این یعنی بزرگ شدن یعنی کامل و کامل تر شدن یعنی رشد کردن که هم لذت بخشه و هم غم کوچولویی تو دل مادر هست که این روزها داره تموم میشه و دیگه هیچ وقت برنمیگرده...غمگین

دستای کوچولویی که هر لحظه دور گردن حلقه میشه

بوسه های آبدار و خیس

کلمات و جملاتی که تا ته وجودت رو از لذت پر میکنه

ناز و اداهای کودکانه... غر زدن ها... نق زدن ها... بهونه گیری های الکی

همه و همه روزی تموم میشه گریه

کاش قدر این روزهامونو بیشتر بدونیم

پسر خوب و عزیزم هر روز برامون عزیزتر و دوست داشتنی تر میشی و خدا رو شاکرم که این همه لطف و مهربانی به زندگی ما بخشیده ...دوستت دارم عزیز دل مادر




موضوع : چهار سالگی تا پنج سالگی
تاريخ : چهارشنبه 10 شهريور 1395 | نویسنده : مامانی
بازدید : 6 مرتبه

چند وقت پیش محمد آریان دل درد داشت و دائم از دل دردش شکایت میکرد برای اینکه دل دردش یادش بره بهش گفتم بیا گوشیمو بهت بدم باهاش بازی کن یکمی سرت گرم بشه اونم خوشحال از این قضیه گوشی رو گرفت و دل درد یادش رفت.....

چند روز بعد ازم گوشی میخواست بهش گفتم نمیشه پسرم لازمش دارم اصرار و اصرار که بده لطفا گوشیتو منم گفتم نه نمیشه برگشت با گریه بهم گفت مامان سرم سرد شده گوشیتو بده سرم گرم بشه دیگه قه قهه

منو و همسرم ‍ پوکیدیم از خنده اون موقع بود که فهمیدم بچه ها بسیاری از حرفهایی که ما میگیم و یا خودشون به زبون میارن معنیشو نمیدونن




موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی
تاريخ : سه شنبه 9 شهريور 1395 | نویسنده : مامانی
بازدید : 8 مرتبه

به همین زودی پسر کوچکمان چهار ساله شد .....

نهم شهریور نود و یک هنوز در خاطرم همچون آئینه واضح و شفاف است ساعت ۱۰:۲۷ دقیقه صبح فرشته کوچکم زمینی شد و اکنون چهار سال است که ما بخاطر پسرکمان خوشبخت ترین هستیم.

خدایا شکرت....شکرت....شکرت




موضوع : مناسبتها
تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | نویسنده : مامانی
بازدید : 82 مرتبه

این روز های جان شیرینم با لبخند آغاز و با خنده پایان میابد.

بزرگ شده است مرد کوچکم حس استقلال میکند و به دنبال پیروزیست.

سخنان جالبی می گوید و برای خرید هر چیزی نظر می دهد.

کارهایش را خودش انجام می دهد٬لباس هایش را آویزان می کند٬برای خودش لقمه می گیرد٬آشغال هایش را در سطل زباله میریزد و وقتی می خواهیم کمکش کنیم با اعتراض شیرینش مواجه می شویم.

بیشتر از قبل می فهمد و درک بالایی نسبت به اطرافش دارد.

نقاشی هایش از شکل خط خطی خارج و شکل بهتری به خود گرفته اند.

لیانا ی ده ماهه و آریانای یک ساله٬[دختر خاله های مادرش]را خیلی دوست دارد.

عاشق شکلات و کیک های شکلاتیست.

شمع فوت کردن را هم بسیار دوست دارد و زمانی که تولد کسی می شود چندین بار به جایش شمع فوت می کند.

ادامه مطلب......

 



ادامه مطلب...

موضوع : سه سالگی تا چهار سالگی
تاريخ : جمعه 13 شهريور 1394 | نویسنده : مامانی
بازدید : 240 مرتبه

پسر گلم تو این چند ماه اخیر بنا به دلایلی نتونستم به وبلاگت سر بزنم و برات خاطراتتو بنویسم و از این موضوع ناراحتم ولی امروز فرصتی شد تا بیام و حداقل تولد سه سالگیت رو با چند روز تاخیر بهت تبریک بگم

پسر نازنینم سومین سال تولدت رو بهت تبریک میگم و برات آرزوی بهترینها رو دارم محبتمحبت

امسال روز تولدت شیرینی خاصی واسمون داشت چون شما علاقه بسیار زیادی به تولد و کیک و شمع داری و از چند ماه قبل دایما میپرسیدی که تولدم کی هست روز تولدت هم بابا که با کیک اومد خونه داشتی از خوشحالی بال در میاوردی و این شادی شما برای ما بسیار شیرین بود و حسابی به هر سه تامون خوش گذشت.

خیلی دوستت دارم نفسم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامانی
بازدید : 398 مرتبه

پسر کوچولوی خوشکلم چقدر زود داری بزرگ میشی البته دیگه نمیشه بهت گفت پسر کوچولو چون ماشاالا واسه خودت مردی شدی و تقریبا به درک کاملی از اطرافت رسیدی .

پسر خیلی خوبی هستی  از بعد دو سالگی بیقراریهات خیلی کم شده ، بیشتر خودت بازی میکنی و با من کمتر کار داری و همین فرصتی شده که منم بیشتر به خودم و علائقم برسم.محبت

قبل از عید اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدید اینجا رو خیلی دوست داری چون هم نزدیک خونه مامانی هستیم و هر وقت بخوایم میتونیم بریم اونجا و هم اینکه پنجره خونمون طوریه که قد شما هم میرسه بیرون رو نگاه کنی و تقریبا نصف روز در حال تماشای بیرون هستی (اینم عیب آپارتمان نشینیه که پسر نازم مجبوره از پنجره بیرونو ببینه و نمیتونه حداقل بره تو حیاط بازی کنه)

این روزها که هوا خیلی خوب و مطبوع هست زیاد با هم میریم پارک که هم بازی کنی و هم  بچه های کوچیکتر رو ببینی و اجتماعی تر بشی چون هنوز از غریبه ها خجالت میکشی و میای پشت من قایم میشی خجالتو من چون میخوام برای رفتن به مهد آمادت کنم بیشتر میبرمت بیرون تا بیشتر بچه ها رو ببینی و برات عادی بشه. خداییش هم موثر بود روزهای اول حتما باید کنارت میبودم ولی الان میرم رو صندلی میشینم و به شما میگم برو بازی کن و شما هم میدویی و بهم میگی فعلا خداحافظ بای بای و میری تو پارک و بازی میکنی.

حسابی شیرین زبون شدی و یک دقیقه هم سکوت نمیکنی یا با من صحبت میکنی یا سوال میپرسی یا واسه خودت شعرهایی که بلدی میخونی خلاصه اصلا آروم و قرار نداری و دائم صدای قشنگت تو خونمون شنیده میشه بغلتا جایی که امروز که همسایه مونو دیدم و بابت سرو صدامون ازش عذرخواهی کردم میگفت نه اشکالی نداره اتفاقا صدای پسرتون خیلی هم قشنگهخندونک

تقریبا همه کلمات رو بلدی بگی ولی بعضی هاشونو هنوز نمیتونی خوب تلفظ کنی 

شویوهات  .......   شکلات

هوتاد  ............    اتاق

سویا  .............   سهیلا

بوبه  .............   گربه

نداشی ........   نقاشی

هاطمه ........   فاطمه

تتاب    .........  کتاب

بزباله ..........   بزغاله

به یه سری افراد و یه سری چیزها علاقه بیشتری نشون میدی.

خوردنیهای مورد علاقه شما :

شکلات

کره بادام زمینی

بادام هندی

خیار

آب گوشت

سیب زمینی

لبنیات

ارده

کیک تولد

جالبه کلا چیزای تلخ مثل قهوه و شکلات تلخ خییییلی دوست داری

افراد مورد علاقه شما :

بابا جون

بابایی 

عمو امین

دایی جواد

طه

وسایل مورد علاقه شما :

ماشین پلیس

کتاب

بطری آب معدنی

سوییچ

اتو

جارو برقی

عروسک خرسی

 

مکانهای مورد علاقه شما :

کوه

باغ پرندگان

فروشگاه شهروند

پارکینگ خونه برای اینکه با موتور و دوچرخه ات بازی کنی

چند روز پیش بردمت مهد نزدیک خونمون تا ساعتی بذارمت اونجا بمونی ولی دم درش که رسیدیم نرفتی تو دیروز داشتیم با هم صحبت میکردیم منم از فرصت استفاده کردم و موضوع رو ربطش دادم به مهد و فعلا قبول کردی بری مهد کودک 

محمد آریان :برام کیف بخر

مامان :برات کیف بخرم بعدش بری  مهد کودک با بچه ها دوست بشی و بازی کنی ؟

محمد آریان :نه

مامان :اونجا خیلی خوبه بعدشم از مهد اومدی میبرمت پارک و فروشگاه شهروند

محمد آریان : برام کیف میخری؟

مامان :بله عزیزم میخرم با کیفت برو مهد باشه؟

محمد آریان :باشه میرم

شبها همیشه باید من یا بابا جون برات کتاب بخونیم تا بخوابی دیشب روی مبل کنارم نشستی و گفتی واسم کتاب میخونی؟منم شروع کردم به خوندن کتاب چند دقیقه نگذشت که دیدم نشسته خوابت برد .خیلی ناز خوابیدی بابا جونم سریع یه عکس ازت انداخت که بعدا برات میذارم.

پسر قشنگم منو بابا عاشقانه دوستت داریم و برای رشد بهتر و شادترت هر کاری میکنیم امیدوارم بتونیم کودکی شاد و لذت بخشی رو برات رقم بزنیم تا بعدا با خوندن خاطراتت لبخند شادی رو لبات بشینه

 




موضوع : دو سالگی تا سه سالگی
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | نویسنده : مامانی
بازدید : 183 مرتبه
مادرم، عاشقانه هایم بر روی کاغذ نمیگنجد قلبم امانتدار آنهاست دوستت دارم.


موضوع :
تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 239 مرتبه

این مطلب رو روز 9 اسفند که دو سال و نیمه شدی برات نوشتم ولی فرصت نشد تو وبلاگت ثبت کنم

پسر کوچولوی من مثل چشم بر هم زدنی زمان گذشت و تو امروز دو سال و نیمه شدی . کودکی پر جنب و جوش و پر هیاهو که فضای ساکت خونه ما رو تغییر داد و اکنون در دو و نیم سالگی ابراز استقلال میکند و کم کم به پدر و مادرش میفهماند که میخواهم روی پاهای خودم بایستم.

هر چه زمان میگذرد سختیهای کودکانه ات که با لذت نیز همراه است تغییر میکند.زمانی تنها دغدغه ام شیر خوردن و خوابیدنت بود .... زمانی دلدردهایت کلافه ام میکرد..... زمانی آغاز نشستن و چهار دست و پا رفتن و راه رفتنت فرایند جدیدی برایم بود .... و زمانی سخن گفتنهای شیرینت خودنمایی میکرد.

اکنون در این مرحله استقلال و متکی بودن به خودت در حال بروز است و این ویژگی پدر و مادری صبور می طلبدکه با آرامش همراهیت کنند و منو پدر تمام تلاشمان صبوری در مقابل رفتارهای این روزهای توست.

پرخاشگری ، بهانه جویی ، گریه و لجبازیهایت همه و همه فرایندی طبیعی از مراحل رشدت است که به ما یاد میدهد چگونه با تو همراه باشیم که نه لوس بشوی و نه حس استقلال و اعتماد به نفست سرکوب شود و این موضوع اندکی کار ما را دشوار میکند. تمام تلاش ما این است که تربیت اصولی داشته باشیم تا کمترین آسیبها متوجهت شود و بتوانی خوب رشد کرده به بالندگی برسی.




موضوع : دو سالگی تا سه سالگی
تاريخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 183 مرتبه

بالاخره درس و مشقام تموم شد و دوباره برگشتم

پسر نازم این چند ماه مشغول درس خوندن برای کارشناسی ارشد بودم برای همین وقت نکردم وبلاگتو آپ کنم توی این چند ماه خیلی خیلی بزرگ شدی  درکت خیلی زیاد شده و گاهی حرفایی میزنی که باعث تعجب ما میشه نمیدونم کی این حرفا رو یاد گرفتی چون تو این چند ماه شما پیش مامانی بودی و من میرفتم کتابخونه درس میخوندم.

چند نمونه از حرفهای محمدآریان

محمدآریان در حال بازی کردن با بابا در حالیکه پشت بابا سوار شده بود

بابا : پسرم دیگه بازی بسه از پشتم بیا پایین

محمدآریان:نه میخوام بازی کنم

بابا:پسرم کافیه دیگه برو یه بازی دیگه بکن

محمد آریان :نه آخه من دوستت دارم میخوام باهات بازی کنم

من:تعجب

بابا:سکوت

محمد آریان:آرام

 

محمد آریان :مامان جون میخوام با دیوار بازی کنم

مامان :خوب بازی کن پسرم

محمد آریان:میشه دیوار رو برام بکنی

 

مامان لباس تو خونه ای جدید پوشیده

محمد آریان تا مامانو میبینه میگه مامان جون چقدر شما خوشکل شدی

مامان :بغل

محمد آریان:زبان

 

فعلا همینا یادم اومد

چند تا عکس خوشگل از پسرم



ادامه مطلب...

موضوع : دو سالگی تا سه سالگی
تاريخ : جمعه 9 آبان 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 354 مرتبه

دو سال و سه ماه از زمانی که قدمهای کوچکت را به دنیا گذاشتی میگذرد و من هنوز به خود می بالم که خداوند مرا لایق مادر شدن دید و نعمتی زیبا همچون تو را به من هدیه کرد.

هر روز که میگذرد حسم به تو عمیق تر و پررنگتر می شود و محبت های کودکانه ات مرا به وجد می آورد.

بوسیدنهایت ، عزیزم گفتن هایت ، مامان جونی گفتنت همه و همه احساسات درون مرا تلاطم می بخشد و لبخند را بر لبانم جاری می سازد.

کودکانه های زیبایت مشق هر روز مرا رقم میزند و تماشای رشد و بالندگیت امید و احساس را به قلبم هدیه میکند.

این روزها به سرعت برق و باد میگذرد و من در روزمرگی خود غرق شده ام.گاهی همه از نبودنم شکوه دارند از اینکه توجهی به آنها نمی کنم و احساس نیازشان را پاسخگو نیستم ولی تقصیر من نیست رسیدگی به تو آنقدر وقت مرا میگیرد که مجالی برای بودن با دیگران نمی ماند و من امیدوارانه پیش میروم تا زمانیکه کودک نوپای من ذره ذره ایستادن روی پاهای خودش را یاد بگیرد و فرصتی به مادر بدهد برای اینکه گاهی با خودش و علائق خودش تنها باشد.

با وجود همه سختی های امروز خوشحالم از اینکه وقت خود را با فرشته کوچکم می گذرانم و خرسندم از مادری کردن برای کودک دلبندم .

خدایا هزاران بار شکر گزارم




موضوع : دو سالگی تا سه سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 115 نفر
بازدید هفته قبل : 310 نفر
كل بازديدها : 71786 نفر